|
کیمیای ناب
حامدگودرزپور[47]
سلام به همه دوستان در اینجا از هر موضوعی ممکن است بنویسم |
صحن ایوان آیینه... چقدر زیبا و آرامش بخش است... صبح هم باشد، قبل از اذان؛ چه فضای عارفانه ای است. فقط باید بنشینی، بر روی بال فرشته ها، روبه روی گنبد، دقیق روبروی ایوان آیینه ... سکوت کنی فقط سکوت، و مناجات را گوش دهی... آرام آرام سکوتت می شکند ، بغض می کنی وچشمانت خیس و اشک آلود ... چقدر زیبا و عرفانی است؛ حضور ملائک را احساس می کنی. اینجا قطعهای از بهشت است... مخصوصا که دلت هم گرفته باشد، به گنبد زرد که نگاه می کنی؛ دلت آرام می گیرد دست بر همان دل گرفته می نهی و زیر لب می گویی: سلام بر تو ای فاطمه معصومه اذان که می شود دلت باز می شود.... * بانو روزت مبارک (اگرچه دیر) می دانم که مادر نشدی ولی سالهاست برایمان مادری می کنی.... * توصیه می کنم حتما این فضا رو درک کنید ، یک ساعت قبل از اذان صبح حرم حضرت معصومه (س) روبروی ایوان آیینه
موضوعات مرتبط: برچسبها: [ چهارشنبه 27/2/91 ] [ 8:8 عصر ] [ حامدگودرزپور ]
[ نظر ]
مادر است و تازه لذت مادر شدن را تجربه می کند ... خدایا آنچه در شکم دارم را نذر تو می کنم و در راه تو آزاد می کنم... از سر شوق عصاره وجودش را تقدیم حریم الهی می کند. خوشحال است که پسرش خدمتگذار مسجد می شود. اما حملش را که می نهد، ... ای وای این که دختر است. ناراحت می شود اصلا انتظار دختر بودنش را نداشت... فَلَمَّا وَضَعَتْها قالَتْ رَبِّ إِنِّی وَضَعْتُها أُنْثى ناشکر نیست، فقط ناراحت است که مبادا خداوند، نذرش را نپذیرفته باشد؛ چرا که دختر برای خدمت به حرم مناسب نیست. می گوید خدایا تو آگاه تری از آنچه به من دادی اما دختر که پسر نمی شود.وَاللَّهُ أَعْلَمُ بِما وَضَعَتْ وَلَیْسَ الذَّکَرُ کَالْأُنْثى اما باز هم راضی می شوم به رضای تو و نامش را مریم میگذارد. وَ إِنِّی سَمَّیْتُها مَرْیَمَ خدایا او و ذریه اش را از شر شیطان به تو می سپارم. وَ إِنِّی أُعِیذُها بِکَ وَ ذُرِّیَّتَها مِنَ الشَّیْطانِ ولی او که از دل صاف این بانوی پاکدل آگاه است ندا می دهد: فَتَقَبَّلَهَا رَبُّهَا بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَأَنبَتَهَا نَبَاتًا حَسَنًا پس پروردگارش آن دختر را به نیکی از او بپذیرفت و به وجهی پسندیده پرورشش داد ای بنده من نه تنها نذر تو را پذیرفتم؛ بلکه به بهترین وجه و نیکوترین شکل پذیرفتم. تو از من یک پسر خواستی که خادم حرمش کنی ولی من به تو دختری دادم ( مریم ) که از او پسری بدنیا بیاید، که جهانی را هدایت کند. که عیسی را بدنیا آورد.... . . ... می خندد و می گوید محمد ابتر است و از او نسلی نمی ماند و بعد از او حرفهایش خریداری ندارد چرا که او پسری ندارد که جانشینش باشد... ... و محمد مامور به چلّه می شود چهل شبانه روز فقط با خدا ... انگار خبری است؛ محمد فقط از غذاهای بهشتی تناول می کند. نویدی می آید که که شاید او می خواهد پسر دار شود. چلّه تمام می شود. . . خدیجه خوشحال است و منتظر است، منتظر فرزندش ... آسمان غوغا می شود ، مریم و هاجر و آسیه وحوا به زمین آمده اند تا خدیجه را کمک کنند... و فاطمه و جبرییل می آید به محمد شادباش می گوید: انا اعطیناک الکوثر فصل لربک ونحر انا شانئک هو الابتر ما به تو خیر کثیر دادیم. ما به تو فاطمه را بخشیدیم که از دامانش 11خورشید برای هدایت بشریت پرورش می یابد. *نام حضرت فاطمه (س) در آسمان منصوره است.
موضوعات مرتبط: برچسبها: [ یکشنبه 24/2/91 ] [ 8:23 عصر ] [ حامدگودرزپور ]
[ نظر ]
یا فاطمه جهنمم فراق تو بهشت من نگاه تو نیرزد این جهان تمام، به تار موی ماه تو بهشت اگر بهشت شد، ز بودن تو بوده است خدا بهشت آفرید، به لحظه پگاه تو بهشت شود، جهنمی فقط به یک نگاه تو بهشت شود جهنمیّ، زهجر روی ماه تو منم گدای کوی تو منم اسیر موی تو اشک به چشم من بود ز درد و سوز و آه تو پی نوشت: این شعر رو خیلی وقت پیش گفتم و به نظرم مصرع ها جا به جا شده خوشحال می شم اگه نظرتون رو برای بهتر شدن شعر به من بدید. پی نوشت2: این شعر رو بسیار دوست دارم موضوعات مرتبط: برچسبها: [ جمعه 22/2/91 ] [ 7:31 صبح ] [ حامدگودرزپور ]
[ نظر ]
از تو دورم تنها وسیله ارتباطی من و تو یه سیم کارته که گوشیش سوخته و اگه بهش زنگ بزنی اینطور میشنوی که :" لطفا پیغام خود را بگذارید.." هر روز آخرین تماس ارسالی و آخرین تماس دریافتی و آخرین تماس بی پاسخ من تو بودی، خیلی راحت با فشار یه کلید تماسم با تو برقرار می شد و صدایت را می شنیدم. ولی امروز حکایت فرق می کند. می خواهم با تو تماس بگیرم در حالی که از تو خیلی دورم؛ اما از شماره ات فقط 0936 و شایدهم 0939 اش را یادم می آید. حافظه ام یاری نمیکند؛ حافظه واقعی ام را می گویم؛ از بس به حافظه مجازی دلخوش کرده بودم... درست شده است مثل آن روزها؛ یادت هست... یادش بخیر، موبایل که نبود؛ تلفن کارتی،فقط 3 دقیقه، و یه صف طولانی هر شب بعد از ساعت 9. درست شده است مثل آنروزها... که تلفن نداشتیم و تو برایم نامه می فرستادی... یادش بخیر شماره ات را فراموش کرده ام، اما مگر می شود فراموشت کرد؛ مگر فراموش شدنی است،تبسم ملیحت مگر فراموش شدنی است نگاه مهربانت؛ مگر فراموش شدنی است یادت؛ بیا به عقب برگردیم، مثل آنروزهای قدیمی. ای کاش می شد دیگر به این حافظه های مجازی و وسایل ارتباطی جدید متکی نباشیم. دل نوشت: برایم نامه بنویس مثل قدیما...
موضوعات مرتبط: برچسبها: [ چهارشنبه 20/2/91 ] [ 4:18 عصر ] [ حامدگودرزپور ]
[ نظر ]
نمی دانم دگر چرا مرا نمی خوانی شنیده بودم که گاه به خواب می آیی و گاه گاهی میان کوچه و بازار می بینمت اما نه به رسم آشنایی به یاد آن شب رویایی آن کوچه خیس و بارانی و آن خانه زیبای عرفانی و من که در پی توبی تاب بودم و آن پیر روحانی که نامه سبزی به دستم داد و گفت:"غوّاصی؟ که برای دیدن آن یار غرق باید شد" ولی امروز دگر مرا نمی خوانی انگار دگر مرا نمی خواهی:((( دلم خراب وبود و پریش بود خراب گشت و پریش در این هوای جمکرانی
موضوعات مرتبط: برچسبها: [ پنج شنبه 14/2/91 ] [ 11:1 عصر ] [ حامدگودرزپور ]
[ نظر ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |